|
|
|
|
|
يك روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تكاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و كم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين كار را دد منشانه و با غرور خاصي تكرار كرد تا اينكه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از كارش بسيار لذت مي برد.
برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محكم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي كرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشكي كه مي رسيد آن را از بيخ جدا مي كرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع كردنش صرف نظر كرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تكاند تا اينكه به ناچار برگ با تمام مقاومتي كه داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع كرد. شاخه بدون آنكه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد كه مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت كه فراموش كني نشانه ي حياتت من بودم
|
||
|
|
|
|
|
عقاب ها روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز در- آمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ي خود رو كرد و گفت : " چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!" وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد .
جبران خليل جبران |
||
|
|
|
|
|
يك سقا در هند ، دو كوزه بزرگ داشت كه هر كدام از آنها را از يك سر ميله اي آويزان مي كرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يكي از كوزه ها شكافي وجود داشت . بنابراين در حالي كه كوزه سالم ، هميشه حداكثر مقدار آب ممكن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند ، كوزه شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد .
براي مدت دو سال ، اين كار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يك كوزه و نيم آب را به خانه ارباب مي رساند . كوزه سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد ، موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود .
اما كوزه شكسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينكه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد ، ناراحت بود . بعد از دو سال ، روزي در كنار رودخانه ، كوزه شكسته به سقا گفت : ( من از خودم شرمنده ام و از تو معذرت خواهي مي كنم .)
سقا پرسيد : ( چه مي گويي ؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟ ) كوزه گفت : ( در اين دو سال گذشته من تنها توانستم نيمي از كاري را كه بايد ، انجام دهم . چون شكافي كه در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه ارباب مي شد . به خاطر تركهاي من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش كني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي .)
سقا دلش براي كوزه شكسته سوخت و با همدردي گفت : ( از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني .)
در حين بالا رفتن از تپه ، كوزه شكسته ، خورشيد ره نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را كمي شاد كرد . اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي كرد . چون ديد كه بازهم نيمي از آب ، نشت كرده است .
براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي كرد . سقا گفت : ( من از شكافهاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده كردم . من در كناره راه ، گلهايي كاشتم كه هر روز وقتي از رودخانه برمي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال من با اين گلها ، خانه اربابم را تزيين كرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد .)
|
||
|
|
|
|
|
چرا از مرگ مي ترسيد ؟ چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟ - مپنداريد بوم نااميدي باز ، به بام خاطر من مي كند پرواز ، مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است . مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است – مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟ مگر افيون افسون كار نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟ مگر اين مي پرستي ها و مستي ها براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟ مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟ چرا از مرگ مي ترسيد ؟ كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟ مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند اگر درمان اندوهند ، خماري جانگزا دارند . نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند ! چرا از مرگ مي ترسيد ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟ بهشت جاودان آنجاست . جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست ! سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست . همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست . نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ، نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ، زمان در خواب بي فرجام ، خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند ! سر از بالين اندوه گران خويش برداريد در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست در اين دوران كه هرجا " هركه را زر در ترازو ، زور در بازوست " جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند . سر از بالين اندوه گران خويش برداريد همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟ چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟ چرا از مرگ مي ترسيد ؟
|
||
|
|
|
|
|
هيچ وقت دل به كسي نبند… چون اين دنيا اين قدر كوچيكه كه توش دو تا دل كنار هم جا نميشه ...ولي اگه دل بستي…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكني |
||
|
|
|
|
|
آدمي اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا :
اگر بسيار كار كند، ميگويند احمق است !
اگر كم كار كند، ميگويند تنبل است!
اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!
اگر جمعگرا باشد، ميگويند بخيل است!
اگر ساكت و خاموش باشد ميگويند لال است!
اگر زبانآوري كند، ميگويند ورّاج و پرگوست ...!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند ميگويند رياكاراست!!!و اگر نكند ميگويند كافراست و بيدين .........!!!
لذا نبايد بر حمد و ثناي مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نبايد ازكسي ترسيد.
شيخ بهائي
|
||
|
|
|
|
|
عشق نمي پرسه كه تو كي هستي فقط ميگه تو مال من هستي،
عشق نمي پرسه اهل كجايي فقط ميگه تو قلب من هستي،
عشق نمي پرسه تو چيكار ميكني فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته،
عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي،
عشق نمي پرسه كه دوستم داري؟؟؟؟ فقط ميگه دوستت دارم!!!
|
||
|
|
|
|
|
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه،
من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
|
||
|
|
|
|
|
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم |
||
|
|
|
|
|
زن جوان: يواش تر برو, من مي ترسم.
مرد جوان: نه, اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميكنم, من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول بايد بگي كه دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم, حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محكم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت منو برداري و روي سر خودت بذاري, آخه نميتونم راحت برونم. اذيتم ميكنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد, يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمي مي آيد و بازدمي ميرود.
اما زندگي غير از اين است
و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد
كه نفس آدمي را مي برد
|
||